من کمترین عاشق تو آسمانیم
تو همه وجودم تو رب زمینی ام تا ابد در کنارت هستم
دلم خیلی برات تنگ شده با اینکه یک روز است ندیدمت
شرح عشقی است عاشقانه سوزناک
تو همه وجودم تو رب زمینی ام تا ابد در کنارت هستم
دلم خیلی برات تنگ شده با اینکه یک روز است ندیدمت
من خیلی خوشحالم از اینکه به کسی که میخواستم رسیدم امیدوارم شما هم به اونی که میخواید برسید
گفتی میخوام رو ابرا همدم ستاره ها شم
تو تک سوار عاشق من پری قصه ها شم
گفتم به جای شعر و قصه های بچه گونه
با هم بیا بسازیم زندگی رو عاشقانه
ما دو بال پرواز مرغ عشقیم پر میگیریم تا اوج آسمونها
جای حسرت تو قلب ما دو تا نیست نمیمونیم با غصه تک و تنها
دو کبوتر وقتی که دل به هم میبازند عاشقونه با هم میسازند آشیونه
بیا ما هم مثل کبوترا بسازیم زندگی رو ساده و بی بهونه
عشق من بنده همیشگی توام
تک ستاره شبهای تار قلبم
آنگاه که به لحظات با تو بودن میاندیشم آنگاه که درکنار تو بودن را میطلبم به هیچ نمیاندیشم جز همه خوبی و زیبایی که در وجود تو نازنین خدا بنا نهاده .متحیر میمانم که خدا چگونه توانسته همه فضایل و زیباییها را در یک نفر بنیان نهد وچگونه بود که مرا لایق این دانسته تا همراه تو گرداند چگونه مرا خدا اینهمه دید که لیاقت در کنار تو بودن را به من اعطا کند
نازنین ترین عالم
آنقدر خواهان تو هستم که دیگر به هیچ نمی اندیشم جز تو و باز هم تو و هزاران بار دیگر تو
ناز من
بیا بیا و دلم را شاد کن .دلی که در فراق تو سختیهای زیادی کشیده بیا و دریاب قلبی را که تو را با تمام وجودش التماس میکند
خوب من
بیشتر از این وجودی را که تو را فریاد میکشد تنها مگذار که توانی ندارد .دلم میخواست در جایی تنها ایستاده بودم آنقدر ازین عشق فریاد میزدم تا وجودم آرام شود فریاد بزنم هر چه در ته دلم نهفته است.
عشق تو موهبتی خدایی است که خدا به من ارزانی داشته
همیشه فکر میکردم که خدا که همه چیز به من داده چرا مرا بی عشق تنها نهاده چطور خدا مرا به حال خود رها کرده آنوقت متوجه میشدم که خدا بی عشق به من هیچ نداده هزاران بار از خدا میخواستم زیباییم تحصیلاتم وهمه چیز را از من بگیرد و به من عشق بدهد عشق روح حیات است انسان بی عشق هیچ نیست انسان بدون عشق حتی اگر همه چیز داشته باشد گویی هیچ ندارد و خدا اونقدر مهربان بود که نه تنها هیچ چیز را از من نگرفت بلکه تو بزرگترین موهبت زندگیم را نیز نصیبم کرد
من از حضورت در زندگیم متشکرم من ازین که تو را دوست دارم متشکرم من به خاطر اینکه عاشق توام متشکرم
من به خاطر اینکه مرا دوست داری نه نمیدانم دیگر نمیدانم به خاطر اینکه مرا دوست داری با چه زبانی باید تشکر کنم ولی حسین جان ازین که مرا دوست داری به خاطر این احساس جان میدهم

من هیچ از تو نمیخواهم خدا همه چیز را از من بگیر جانم روحم همه چیزم را فقط بگذار به حق بندگیت یک چیز را داشته باشم خدا من هیچ نمیخواهم من فقط حسین را و عشق حسین را میخواهم
خدا مرا بکش ویرانم کن ولی این عشق را هیچ گاه از من نگیرحتی موقعی که جسمم زیر خاک میپوسد
مرا دیوانه این عشق تو کردی خودت مرا دریاب
من عاشق را دریاب

آنکه میگوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاید نگاه توست
هزار قناری غمگین در گلوی من است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
آنکه میگوید دوستت دارم دل غمگینی است که مهتابش را از دست داده
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار خورشید خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
ای کاش عشق را زبان سخن بود

و من آن سائلی هستم که همیشه
از سائلی گریزان بود
من امروز
به سائلی خود میبالم
چون متکدی عشق توام
call me call me dear
your speaking is like the vice of waterfall
i need you more that you think
call me call me dear
i need you
plaese
please
please
come to me soon
i ll die with out you in silence
and after me no one knows that i am a
devotee of love
only love can give me life
only love can take me alive and nothing else
when you say you love me
i m like a bird free in the sky
call me
call me
and say to me
"i love you"
روزهای آخر اردیبشت است از آبان تا الان یا حتی از مهر تا الان
حسین جان عمر چه سخت و چه آسون چه زود میگذره نمیتونم بگم خیلی راحت بود همه دوریها و عذابهای جدایی از تو ولی عمر حتی اگه بهت بد بگذره هم زود میگذره 8 ماه خیلی زود در یک چشم به هم زدن گذشت 4-5 ماه دیگه من و تو باید سالگرد بگیریم

زندگی گرمی دلهای به هم پیوستست تا در آن عشق نباشد همه درها بستست
زفراقت مینالم ولی من همچنان از عشق تو به خود میبالم
ای زغم فراغ تو جان مرا حکایتی
بر در تو نشسته ام منتظر عنایتی
تک ستاره قلبم سلام
دلم لبریز سخن گفتن با توست ولی نمیدانم چگونه بیاغازم کلامم را
دلم مرغک اسیر دام توست مرغک هوایی است که پریدن بر بام تو آرزویش من نمیخواهم از قفس عشق تو آزاد شوم بودن در قفس این عشق تنها آرزوی من بوده و هست
من زندانی عاشقم من عاشق زندان بان خود هستم
محال است من نمیتوانم به هیچ گونه از تو بگذرم تو خوب راه و رسم عاشقی را میدانی من در حسرت با تو بودن در این دام افتاه ام
چشمانت را در نی نی چشمانم حل کن من عاشق آن نگاه توام من عاشق دوستت دارم گفتن های توام من عاشق بوسیدن توام من عاشقم
به من نگاه کن دلم برای ان نگاه نازنینت تنگ شده آن نگاه که مرا تا ابدیت منجمد میکند آن نگاه شیرین آن نگاه مهربان آن نگاه مردانه و پر از ابهت من عاشق آن نگاهم
دوستت دارم چه پرشور وقتی تو آن را بر لب جاری میسازی گویی دنیا میماند خالی خالی و من و تو در وسط آن تنها دوستت دارمهایت زیباترین نعمتی بوده که خدا به من اعطا کرده دوستت دارمهایت خونی است که در رگهای من به من جان تازه میدهد
و بوسیدن تو مرا تا اوج بالا میبرد گویی که دیگر زمینی نیستم آسمانیم فاصله میگیرم از خاکی بودنم از زمینی بودم
من عاشق توام
یک داستان دیگه(الیته این داستان بر اساس واقعیت است داستانی است که یکی از دوستانم براش اتفاق افتاده)
وقتی میدیمش قلبم خیلی تند میزد دوست داشتم یک موضوعی پیدا کنم باهاش صحبت کنم اونم خیلی نگاهم میکرد بچه ها همه میدونستند که ما به هم علاقه مند شدیم کلاس زبان میرفتیم آخه هر جایی دنبال این بودم موضوع صحبت رو باهاش شروع کنم دلم میخواست بیاد تو دهنم وقتی میدیدمش
من دختر یبایی بودم خیلیها آرز داشتند من کوچکترین نگاهی بهشون بکنم
بالاخره علی دل رو بدریا زد و یک روز گفت شهره میخواهیم با مامانمینا بیاییم خونتون من خیلی خوشحال شدم قند تو دلم آب شد علی و مادرش اومدند خونمون مادر علی زیاد رو به راه به نظر نمی اومد اخم کرده بود از علی علتش رو پرسیدم گفت :نه چیز مهمی نیست فقط یک کم ناراحت است
اونها رفتند دیگه علی صحبتی از چیزی نکرد فقط متوجه میشدم ه علی از من فرار میکنه یک روز گفتم علی بیا بریم بیرون باهات کار دارم رفتیم تو یک کافی شاپ نشستیم گفتم علی موضوعی پیش اومده چرا از من فرار میکنی گفت شهره مامانم دوست داره با دختر خالم ازدواج کنم من تو رو دوست دارم ولی نمیتونم باهات ازدواج کنم مامانم گفته اگه با دختر خالت ازدواج نکنی من میمیرم باورم نمیشد گفتم علی تو هم قبول کردی گفت شهره جان من تو رو خیلی دوست دارم اما مامانم میمیره اونروز من و علی تا ساعت 10 شب با هم صحبت کردیم و خیلی گریه کردیم علی رو بوسیدم و از هم جدا شدیم و یک عشق رو زیر پا گذاشتیم یادم است 2 ماه مریض شدم به زور هر جور قرص و دارو بود سر پا شدم به اصرار مادرمینا با یک پسری از همسایه هامون به اسم شایان ازدواج کردم شایان خیلی دوستم داشت و هنوز هم با اینکه 3 سال است از ازدواجمون میگذشت من رو خیلی دوست داشت اما علی با دختر خالش ازدواج کرد و دو سال بعد دختر خالش تقاضای طلاق کرد و اونها از هم طلاق گرفتند اونموقع من دخترم رو داشتم بدنیا میآوردم بعدا که شنیدم علی و دختر خالش جدا شدند یک روز با علی تماس گرفتم با دخترم رفتم پیشش علی گریه کرد منم گریه کردم شایان مرد خوبی بود خیلی با محبت بود ولی من هم دوستش نداشتم نمیتونستم براش زن خوبی باشم هر چیزی رو بهونه میکردم باهاش دعوا کنم و تو دعواها اصلا نمیتونستم کوتاه بیام ولی اون باز هم من رو دوست داشت چون من خیلی زیبا بودم و اینو همه جلوش میگفتند حتی مردهای نامحرم طاقت نمیاوردن به شایان اینو نگن من اینقدر بد اخلاق نبودم ولی برای شایان از شمر هم بدتر بودم
بالاخره رفتم تقاضای طلاق کردم و از هم جدا شدیم شایان روز جدایی دم دادگاه گفت شهره من میدونستم تو من رو دوست نداری ولی دوستت داشتم و دارم خیلی دلم سوخت الان با علی ازدواج کردم علی رو عاشقش هستم ولی تاوان کار مادر علی رو دو تا آدم بیگناه دیگه دادند
شایان من رو باید ببخشه ولی من علی رو دوست داشتم عشق اون من رو میکشت
داستان دیگه ای رو مینویسم ازون کتاب به اسم نیلوفر بی گلدانداستان در مورد دختری است به نام نیلوفر که از زبان برادر کوچکش تعریف میشود نیلوفر در یک خانواده سخت متعصب زندگی میکند خانواده ای که وقتی مردی به نیلوفر متلک می اندازد میخواهند نیلوفر را از درس خواندن محروم کنند
نیلوفر برادری به اسم عباس دارد که همیشه طرف پدر را میگیرد
یک روز که نیلوفر به خانه دوستش که دارای 2 برادر بوده میرود و دیر برمیگردد پدر نیلوفر او را در حد کشتن میزند و گریه و التماسهای مادر هم تاثیری روی او نمیگذارد
بابا نیلوفر را داد به اولین خواستگاری که برایش آمده بود مردی بود که دو برابر نیلوفر سن داشت ولی خیلی پولدار بود
نیلوفر گریه میکرد و صورتش سرخ شده بود با گریه گفت من خونه این مرتیکه نمیرم
باباعصبانی گفت غلط میکنی دختر مگه دست تو هست
مادر گفت آخه اون زن و بچه داره
بابا گفت زنش رو طلاق داده چرا حالیت نمیشه با هم نمیساختن طلاقش داده گناه که نکرده تازه تجربه داره زندگی رو میفهمه تازه وضعش هم خوبه
وبالاخره نیلوفر با گریه رفت خانه بخت و مادر تا صبح گریه کرد
دو روز بعد نیلوفر آمد خانه مان
روسری نازک پوشیده بود و یک مانتو تنگ و ماتیک زده بود چقدر عوض شده بود و دست دختر 4 ساله آقا فرامرز تو دستش بود اسمش پری بود
عباس عصبانی شد و گفت ما آبرو داریم تو در و همسایه چرا بی چادر شدی
نیلوفر گفت شوهرم اینطوری دوست داره و عباس رفت بیرون
بابا و عباس ازین نوع لباس پوشیدن نیلوفر شاکی بودند
مادر به نیلوفر گفت :نیلوفر جواب داد
چقدر ساده ای فکر میکنی حالیم نمیشه اون روز که میخواستم بیام اینجا چادرم رو سر کردم اما نگذاشت گفت اینا باید حالیشون بشه ما تو عهد حجر زندگی نمیکنیم خانواده تو باید بفهمند دوره این بهانه گیریها گذشته
دفعه بعدکه نیلوفر آمد خونه ما چشمش کبود بود
مادر که علت رو پرسید گفت چون نیلوفر از روی صندلی افتاده منو زده تا پری خوبه اونم خوبه ولی خدا نکنه پری سرش درد بگیره همه تقصیرا رو میندازه گردن من شب اول برای برای اینکه گربه را دم حجله بکشه مست کرد و اومد تو رختخواب کتکم زد و گفت اگه با پری بد باشی کتکت میزنم و بعد صورتم رو بوسید و گفت اگه ببوسی اش و باهاش مهربون باشی منم میبوسمت مادر به خدا ازش بدم میاد
مامان رفته بود سفره حضرت ابوالفضل
صدای در اومد
رفتم دم در دیدم حمید پسر عموم است نیلوفر و حمید قبلا انگار همدیگر رو دوست داشتند ولی بابا مخالف بود با عموم
نیلوفر رفت برای حمید طالبی آورد و حمید هم مثل گذشته خجالتی نبود
حمید و نیلوفر تو حیات نشستن و منو پری هم رفتیم پیششون نیلوفر با همون لباسهای خوشگلش اومده بود پیش حمید
تا غروب با هم صحبت کردند
صدای در اومد نیلوفر فکر کرد مامان است ولی وقتی در رو باز کردم دیدم باباست نیلوفر فرار کرد تو اتاق و چادر سرش کرد حمید هم یک سلامی به بابا کرد ورفت بابا هم عصبانی شد تا میخورد نیلوفر را زد گفت دختره عوضی من نامحرم تر از این پسره ام تمام تن نیلوفر سیاه شده بود
مادر اومد گفت تا جایی که ممکن بوده اون نامرد زدتش حالا هم تو میزنیش خدا این دختر به کجا پناه ببره
شب شد همه خوابیدند صبح که پاشدیم نیلوفر نبود پری را هم نبرده بود مامان زنگ زد به آقا فرامرز اون فقط نگران پری بود عوضی
همه رفتند بگردند دنبال نیلوفر مادر به من گفت داداشت و پدرت نمیرن در خونه عموت تو برو ببین اونجا نیست
رفتم زن عموم خیلی نگران بود گفت ناصر تو حمید رو ندیدی بچم امسال کنکور داره ولی صبح با یک چمدان رفته و پیغام گذاشته
بغض تو گلوم گیر کرده بود